Nov 30
Nov 24

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه  سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام های تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

Nov 08

ديشبی با اسی رفتيم که مثل وقتی که من خيلی ها رو ميبردم  برای رفتن اونم منو ببره واسه رفتن (خيلی واضح بود ،نه؟)،رفتنی يه چيزايی ديدم که خيلی جالب بود برام،چيزايی که اگر چه اون موقع ها تلخ بود،امّا الان تا حدي خنده دار و جالب به نظر ميرسه.

 

بگو از شب کوچه ها ، پرسه های بی هدف !

بگو از کلاغ پیر ، که به خونه نرسید !

از بهار قصه ها ، که سر شاخه تکید !
رو زمین جا ندارم ، آسمون سنگ شده !